کاش می شد سكوت را بر خود تحميل نكنیم اصلاهيچ چيز را بر خود تحميل نكنیم.کاش می شد شادي كنیم؛ آواز بخوانیم.تا ذهن خسته شود.
آنگاه رفته رفته لحظات كوچكي از سكوت و آرامش واردزندگیمان مي شد.کاش می شد از ته دل زندگی کنیم، یک پارچه با تمام وجود به
طوری که وقتی مرگ در زد آماده باشیم؛ آماده چون میوه ای رسیده برای فرو افتادن از درخت. تنها نسیمی ملایم میوزد و میوه فرو
می افتد.کاش هنوز کوچک بودیم.كوچك كه بوديم چه دلهاي بزرگي داشتيم اكنون كه بزرگيم چه دل تنگيم. كاش همان كودكي بوديم كه
حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند اما اكنون اگر فرياد هم بزنيم كسي نمي فهمد و دل خوش كرده ايم كه سكوت كرده ايم،اما ایابه
راستی سكوتِ پر بهتر از فرياد تو خالي نیست؟ به راستیکه زندگی مثال دختر زیبای تلخ رویی است که به انتظار خنده اش نشسته ایم، غافل
از اینکه اگر بخندد به ما می خندد.
دیدگاههای تازه